)
|
| ||
|
درختکم! بگذار این بار حرفای از قبل آماده شده نزنم. حرفهایی که سعی می کنم سانسورشان کنم و سر و تهشان را بزنم؛ گاهی بهشان آرایه های کوچکی اضافه کنم ولی خب آخر همه ی اینها باز به دل خودم نمی نشیند. خب فقط من می دانم که چه چیزی را باید می گفتم و نگفتم. فقط خودم می دانم که پشت وقار و آرامش و "آن لبخندهای پروفانه" چه چیزی را مخفی کرده ام. هیچ کس دیگر غیر از خودم نمی داند حتی آن نزدیک ترینها. درخت عزیزم! آن روزهای اول چه میدانم سال 86 یا 87 آن روز که نهالی بیش تر نبودی.. همان روز که من درخت جاودانگی ام را می کاشتم فکرهای دیگری برایت داشتم؛ آرزوهای شیرینی برای فرزندم داشتم! :) می خواستم آن چنان باشی که رستم پهلوان! می خواستم داستانهای نمادین درختی از دنیا بگویم. می خواستم کلیله و دمنه ببافم و می خواستم فرزندکم شیرین بانوی داستانها باشد.. یادت هست درختکم؟! ولی کسی از آینده خبر ندارد، منم تقصیرکار نیستم. حالا بعد این پنج شش سال شبیه خانه ام شدی. نگاهت که می کنم یاد سدره المنتهی می افتم، خانه ی جبرئیلمان؛ یادم می آید که فرشتگان والا مقام آن دیار باقی خانه بر درختان پرجلال و اکرام دارند، درختان جاودان، درختان نامدار و تو درخت من، خانه ی من؛ یکی از آن نامداران شده ای و من یکی از آن والا مقامان! کسی چه می داند قبل از انسان شدن چه بودیم؟ شاید پنجمین فرشته ی برتر بودم! تو هم پنجمین درخت نامدار! :) درختکم! روزها که اینجا می گذرد می بینم دیگر چه چیزهایی ندارم. می بینم عشقی که بنشیند در دلم گرم و شیرین دیگر ندارم.. حتی نفرت هم نشده که بگویم برمی گردد فقط برخلاف گذشته دیگر نیست. یکی می گفت خیلی سخت تر از خیلی سخت است که ببینی عشق برای تو نیست. ندیده زمانی را که نگاه کنی و بفهمی همان هم نیست.. ببینی عشق او را که نه عشق خودت هم از دست دادی و گوربابای "او" ها شده ای و قلبت یخ بسته! مردم بیایند و بروند، گل بیاورند و گل ببرند. از او بگویند مخاطب های گوناگون رو کنند. درد و مرض هایشان را پشت هم بازگو کنند و عرفا از عشق دم بزنند و تو قلبت نجنبد. می بینم لبخندی ندارم که بی دغدغه باشد. بدون دغدغه ی این که فردا چه می شود؟ دیگران چه می گویند؟ بالاخره چه بر سرم می آید؟ دغدغه ها مغزم را می خورند و لبخندم را می دزدند.. فرار می کنم اینجا روی این صندلی.. فرار می کنم لای برگهای کتاب.. صحنه سازی می کنم تا کسی نفهمد که آرامش از وجودم رخت بربسته و هر روز ترس چه خواهد شد دارم! می بینم اشتیاق روزهای نوجوانی را ندارم. هر قدمی که می خواهم بردارم می گویم برای که؟ برای چه؟ توی ذوقم می خورد پا پس می کشم. جاه طلبی های بچگی ام را ندارم. دیگر به این فکر نمی کنم که باید یک روز آدم بزرگی باشم.. دیگر به این فکر نمی کنم که باید علم هر چیزی را داشته باشم.. دیگر دنبال این نیستم که همیشه دیگران مرا تحسین کنند.. سیاهتر از سیاهی که رنگی نیست نوری هم از فرشته ی والا مقام باقی نمانده! :) درختکم! زندگی در دنیا وحشت ناکست و اگر برای منم همچون والا مقامان دیگر می گفتند که زمینی که می روی پربلاست یا نمی آمدم یا می گفتم هفده هجده سال حبس بیشتر برایم نبرند، اعتراض می کردم تقاضای فرجام می کردم! ولی خب کیست که از آینده خبر دهد؟! من چه می دانستم که چه می شود!؟ خوش بین بودم به زندگی.. خوش بین بودم به آینده. هر اتفاقی می افتاد را به فال نیک می گرفتم با دنیا مدارا می کردم، با مردم.. همین حالا هم به من بگویند بیا و برو در آن جهنم تنهایی کار کن لبخند می زنم و می گویم باشد مشکلی ندارد یک سال هم مثل برق می گذرد! ولی وقتی گفتند نه راه نفسم باز شد، شانه هایم سبک شد. آخر این مدارا کردن با همه کمرم را شکسته ست. درخت من! امشب می خواهم آنقدر حرف بزنم و آن قدر بنویسم که کسی دیگر نخواند. نخوانند و شادمانه راجع به غم ها نظر ندهند. آخر هر چیز جایی دارد! گرچه در این دنیا هم همه چیز در هم است! آش شله قلم کاری شده که هر کس هر جور می خواهد می آید و هم اش می زند.. یکسری هم آن وسط می سوزند و هم می خورند و کسی به کسی نیست! درختکم حالا باز هم معلوم نیست فردا چه خواهد شد.. می بینی تو که یک روز قرار بود درخت نامه بشوی درخت-خانه شدی! منی که می خواستم یک روز چنین و چنان شوم و خورشید را با دست بگیرم چیزی نشدم! همین حالایش هم صدای آشنایی را می شنوم که می گوید "من همونم که یه روز می خواستم دریا بشم، می خواستم بزرگترین دریای دنیا بشم!" می گویند همینی که دریا نشد حالا آمریکاست! :) می بینی درخت جان؟ دنیا این طوری می چرخد، هم می خورد، می پزد و زیر و رو می شود. من خودم هم مدتی قبل فکر نمی کردم غم هایم با چند خط نوشته و یک ریزسنگ منجمد شوند. فکر نمی کردم این بلا را بر سر تو بیاورم. فکر نمی کردم متکبرترین و کوه منش ترین آدمی که می شناسم چنین حرفی بزند. فکر نمی کردم شادترین جانی که دیده ام افسرده ترین آدمی شود که حالا می شناسم. فکر نمی کردم خودم که زور می زدم پروف شوم این گونه پروف و آرامش و سن دایناسور وارش را قورت بدهم. اصلا فکر نمی کردم این گونه باشد! دست کم امیدوارم آن که فکر اینجایش را کرده بود برای آینده فکرهای خوبی داشته باشد.. امیدوارم خیر بخواهد! برای من.. برای تو.. برای او.. برای آنها! [ جمعه ۱۳٩٢/٢/٢٠ ] [ ٤:۳۳ ب.ظ ] [ درخت سبز ]
سنگ صبورم! یک جاهایی از زندگی این رزوها بهتر شده، یک جاهایی از زندگی هم تغییری نکرده و یکی دو جا هم به سوی بدتر شدن پیش رفته. زندگی ست دیگر، کم و زیاد و بالا پایین دارد اما همیشه راه یکیست گرچه خیلی ها باور ندارن! صبور عزیز من! در این زندگی مضحک، هیچ وقت، هیچ چیز تحت کنترل من نبوده. انگار که مقدر ( بر وزن مبلّغ) و شرکا برای خودشان همیشه می برند و می دوزند عملا به عنوان صاحب این زندگی من نقشی غیر از انعطاف ندارم!! گاهی مثل جریان کنکور و دانشگاه شورش را در اورده ولی من باز خونسردانه شرایط قبول کردم و جیک هم نزدم! خیلی عجیبست خب، آخر این اطراف خونسردی اصلا مد نیست، داغ بودن رواج دارد.. از خشم غل غل کردن رایج شده! همراه کوچکم! این که در همه چیز با دیگران متفاوت باشی خوب نیست. از تنهایی می شکنی، روحت مجروح می شود.. ولی از وقتی تو آمدی همه چیز بهتر شده.. قلبم هم مثل ظاهرم آرام و ساکت شده. یک روز مهم بود که دیگران چه کار می کنند، چه کار نمی کنند. حالا نیست. همین که تو هستی خوبست. دیگر توقعی از کسی ندارم. حتی از مقدری که همیشه مرا فراموش می کند. تو که باشی زندگی همه جوره خوبست.. با همین رنگ لاجوردی خونسردش! " رو به این حصار تردید و سکوت رو به این دو راهی همیشگی سرنوشتم توی دستای کی بود؟ به کدوم سمته مسیر زندگی؟ رو به این آینه ی قدی تو اتاق کنار ساز و ترانه می شینم همه گفتن زندگیت هدر می ره زندگیم همینه و من همینم تازه دارم به خودم خو می کنم عاشقانه به شما رو می کنم سرنوشتمو تو دستام می گیرم میشکنم طلسمو، جادو می کنم" ------------------------- شعر از رها اعتمادی برای سری اول آکادمی گوگیمون! :د به یکی گفتم مهم نی ملت چطوری رفتار می کنن.. مهم اینه که تو چطور باید رفتار کنی.. بهم گف احمق!! :دی من بسیار خرسندم!! فرزندانم.. از قدیم گفتن از کوزه همان برون تراود که در اوست! حالا برای نقض کردنش هجوم بیارید!! =)) [ سهشنبه ۱۳٩٢/٢/۱٠ ] [ ۱٢:٠٤ ق.ظ ] [ درخت سبز ]
مدتها قبل.. قبل از آن که به اندازه ی حالا از بعضی ها یا بهتر بگویم خیلی ها، دلگیر باشم.. از آن موقع به چیزی که می خواهم حالا بنویسم فکر کرده بودم.. بگذریم! [ دوشنبه ۱۳٩٢/٢/٢ ] [ ۱٢:٠٢ ب.ظ ] [ درخت سبز ]
|
||
| [ edited by Z ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||